دوازدهم
شما که آن بالا نشسته اید یحتمل هم می بینید و هم می شنوید. پس چرا طوری رفتار می کنید که آدم دچار این اندیشه شود که شما نکرده! نه می بینید و نه می شنوید.
آخر عزیز من هر چیزی هم حدی دارد. قرار است همه چیز را تقسیم کنی بین ما. نه اینکه مثلا ته سبد بدشانسی ات را بتکانی سر یکی که داشته از آن زیر رد می شده. سهممان را الکی جای دیگر خرج نکن. پس انداز هم نخواستیم که بعدا سر پیری در رحمت باز کنی و این صحبتها.
فقط یک کمی توجه بیشتر کافی است.
البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند . از من گفتن
یازدهم
فروزنده خانوم ، بنده خدمت شما عرض کردم که. ..بنده دارم با دختر شما زندگی می کنم. یک کمی بالا پایین دارد مثل همه زندگی ها. اما بد نیست. من هم تلاشم را می کنم.انشاله تا چند سال دیگه وضعمان خوبتر از این می شود که هست. من الکی حرف نمی زنم.
ای آقا. بیخودی شلوغش نکن. بیخود هم واسه من لفظ قلم حرف نزن. دیگه ما که می دونیم تو از کجا اومدی. اصلا دختر من از اول لقمه دهن تو نبود. منتها چشم سفیدی کرد حرف منو گوش نکرد. حالا تازه سرش خورده به سنگ آدم شده. من مادرم. بچمو که از سر راه نیاوردم.
ببینین خانوم. این حرف شما اصلا درست نیست. سر کی به سنگ خورده. من براتون توضیح می دم الان
برو ، برو رد کارت تا اون روی سگ من بالا نیومده. ما کجا ، تو کجا. ناسلامتی ما بزرگ شده شمروونیم. طلاق دخترمو بده خودم همین فردا براش یک شوهر حسابی پیدا می کنم.
دهم
مثل همه شبهای دیگر که خانه ام، پشت میز کوچک و جلو کامپیوتر نشسته ام. تقه به در می خورد. می دانم اگر چند ماه پیش بود دلم هری می ریخت پایین که این وقت شب چه کسی با من کار دارد. الان اما دیگر هول نمی کنم، می دانم مرد همسایه روبرویی است که آقای مهندس است و شبها دیر می آید به خانه.
همیشه یک تقه به در می زند و بعد در صدایی می کند و باز می شود. مرد می رود تو و پشت سرش در را می بندد.
امشب اما مرد خیلی آرام به در نمی کوبد. با دفعه اول هم در باز نمی شود. حدس می زنم ماجرایی در پیش است. حالا البته امادگیش را دارم. دفعه اول نیست. صدای بستن در بلند می شود. چند دقیقه بعدترش هم صدای خفه داد. بعد هم فحشهایی که به زبان سلیس ترکی توی فضا پخش می شود(من که ترکی بلد نیستم اما حدس می زنم وسط دعوا به هم فحش می دهند نه که قربان صدقه هم بروند)
کار خاصی ندارم بکنم. شنیدن دفعه اولش برایم غیرمنتظره بود. کارم را می کنم و گاهی هم گوشم را تیز می کنم تا ببینم از وسط آن صدای گنگ و خفه کلمه آشنایی به گوشم می خورد یا نه. و به این فکر می کنم که چقدر زندگی میان دادهای خفه و تقه های محکم به در کوبیده شده و خانه های کوچک سخت و غمگین کننده است.
نهم
گاهی فاصله ها کش می آید. مثل هشتم تا نهم. مثل از اینجا تا ماه. مثل من تا تو!
فاصله های بی کش هم هستند. فاصله های جمع شده. مثل زانو زیر پا. مثل شبهایی که ماه به خانه نزدیکتر است و تو به من. گاهی فاصله ها را یک لبخند پر می کند. به پهنای صورت. فرض کن از شنیدن یک خبر که به گوشت رسانده شده. از آنطرف خط. از یک فاصله. که گاهی کش می آید و گاهی جمع می شود.
ته دلت می خندی که فاصله همیشه هم بد نیست. گاهی وقتها یک فاصله جدید لبخند هم همراهش می آورد. انگار که جمع جبری فاصله ها تغییر نمی کند. یکی که کش بیاید آن یکی جمع می شود.
اصلا گاهی وقتها فاصله لازم است. آنقدر که هیچ دراز دستی نتواند فاصله را پر کند و خراشی بیندازد.
از پنجره بیرون را نگاه می کنم. آخرین تکه برف را که ذره ذره آب می شود و انگشتدانه های سبز که روی درختها چشمک می زنند و فاصله زمستان تا بهار را امده اند. مثل تو.
قیچی را بر می دارم. ته خط فاصله را می چینم و خلاص
هشتم
... من فروزنده خانوم هستم.بلوز و دامن می پوشم. بازوهایم کمی چاق است. بفهمی نفهمی یک کمی هم غبغب دارم. موهایم را رنگ می کنم. همیشه یک ته آرایش دارم. به خطهای صورتم نگاه نکنید. بالاخره سن آدم است دیگر. گوشه لبها را خط می اندازد و پشت چشمها را باد می کند. اینکه اگر مرا نگاه می کنید احساس می کنید بدجنسم مال برداشتن پف پشت چشم است. کم کم عادی می شوم برایتان.
روزها توی خانه می چرخم. غذایی می پزم ، تلویزیون نگاه می کنم، روی مبل می نشینم و روزنامه را ورق می زنم! دختر ها هم می آیند و می روند . می گویم مادر جان یک کمی به خودت برس. مادر جان محلش نذار،سرت به کار خودت باشد.مادر جان زنگ بزن کلانتری بیایند ببرنش یک چک بزنند در گوشش یک کمی چشمش بترسد. مادر جان خودم برایت یک شوهر پولدار دکتر پیدا می کنم که بروی خارج. مادر جان مردی که حرف زن را گوش نکند را باید از زندگی انداخت بیرون. مرد باید مثل پدرت باشد. نگاه کن. مادر جان می خواهی بچه را ببری دکتر من هم همراهتان می آیم. مادر جان خودمان بچه ات را بزرگ می کنیم تو فقط حرف من را گوش کن... مادرت هستم خوب ، خیرت را می خواهم!
هفت و نیم
پی نوشت : گاهی وقتها لینک دادن علامت موافقت است.
هفتم
تو چه فکر می کنی؟ واقعا پایان شب سیه سپید است؟ نمی دانم. مدام با تو حرفش را می زنم اما گاهی وقتها من هم ته دلم سست می شود که واقعا همینطور است؟ داشتم اینها را برای خودم می گفتم. می دانی فکر می کنم تو شب سیاه را از سر گذرانده ای. ان چیزی که بر تو رفته و خودت و من و خیلی های دیگر می دانند تمام شده. تو در سیاهی شب گم نشدی. زخم خوردی ، از پا افتادی اما از نفس نیفتادی. بلند شدی. گیرم نیم خیز، آمدی جلو. شاید با دستهایی که پناهت شدند روی دیوار. حالا اینجا که رسیده ای نور دارد سو سو می زند. من می گویم دل قوی دار. حیف است. حالا که سیاهی شب را از سر گذراندی محکم باش تا دمیدن صبح را هم ببینی. گیرم راهش یک کمی دور باشد یا دیر و زود داشته باشد اما سوخت و سوز ندارد! خورشید باید بتابد. حتی اگر ابرهای سیاه و بارانی و گاهی برفی رویش را بگیرند. بالاخره باید کنار بروند. تو هم با همین چتر نیم بندی که داری رو پاهایت بایست. صاف و استوار. نگذار رعد و برق به امیدت بزند. چیزهایی که اینجا و آنجا جلوی پایت سد می شوند و راهت را پر پیچ و خم تر می کنند را جدی نگیر. جلوتر برو. یادت نرود تو از سیاهی شب گذشته ای.
ششم
پنجره ها را باز کرده ام. هوای ملایم می پیچد توی خانه. ملافه و روتختی و هر چه به نظر کثیف می آمد را ریخته ام توی ماشین. دستهایم را بو می کنم. بوی تمیزی و پاکی می دهد. مثل من. مثل تو. خانه تمیز است. برق می زند. بوی عود می آید. زیر لب موسیقی را زمزمه می کنم. می خواهم آشپزی کنم. با عشق. که رنگها را با هم قاطی کنم. هم بزنم. کم و زیاد کنم. همانطور که دوست داری. که بگویی به به و آب دهانت راه بیفتد. همه چیز اماده است. من،زمین،آسمان و خانه. آماده و منتظر که از راه برسی .
پنجم
هنوز کسی سرپرستی آسمان را قبول نکرده است. این را توی نامه نوشته بود. زیرش هم اضافه شده بود تقصیر خودش بوده. به اندازه کافی ¨توی چشم ¨نبوده. یک کلام، نظر کسی را نگرفته. این است که سرپرستی دیگران را گرفته اند. بعدترش هم اضافه شده که زمان زیادی ندارد. هرچه بگذرد شانس اش کمتر می شود.
او هم دست به کار شده. اول آفتاب را آورده. بعد باد وزیده. بعد ابرآمده. بعد باران گرفته. فایده ای نداشته. حالا دارد برف می آید و مه هم گرفته. ما هم ماندیم معطل و مستاصل پشت پنجره که آخرش چه می شود.
چهارم
امروز موچم
