من فقط خواستم یک نکته ای بگم. هر چیزی که دستتون می رسه رو شر نکنین. می دونم که الان تو این بلبشو منبع موثق و اینا سخته اما خوب یک حساب دو دوتا چهار تا می شه کرد. اینجور نشه که دیگه عکسهای نوار غزه و نامه های فتوشاپی و اینا شر بشه به عنوان اتفاقاتی که داره میفته. اینجور چیزا فقط باعث لوث شدن قضیه می شه. ما که اینو نمی خوایم؟ یادمون هم نره هستن آدمهایی که هدفشون با ما یکی نیوده و نیست ولی دارن از این مسئله استفاده می کنن و می خوان جماعت رو ببرن به سمتی که می خوان. ما خشونت طلب نیستیم. هدفمون هم مشخصا همون چیزیه که نامزدهای منتخبمون تو بیانیه های رسمیشون گفتن. حواسمون رو جمع کنیم که این حرکت به بیراهه نره. هر گونه اصلاعات ناقص و جعلی فقط باعث ضربه زدن می شه.

خدایا منو بکش !

تا حالا فک کردی چرا یه همچین کاری میکنیم؟! دولت مردای ما میتونن به جای کمک به یه همچین کشورایی پولش رو بزارن تو جیب خودشون و صداشم در نیارن ولی چرا یه هچین کاری نمیکنن؟؟ اگر قصدشون به قول بعضیا عوام فریبی و مظلوم نمایی هم باشه میتونن به جای کمک به کشورهای دیگه به مردم فقیر خودمون برسن ولی این کار رو نمیکنن! یه خورده رو این موضوع فکر کنید حتما میبینید همه چی ظاهر قضایا نیست
اصلا به خاطر همین مناظره هاشه که میخوام رای بدم :))
اوباما و رئیس جمهور قبلی امریکا اگر میتونستن حرف بزنن پیشنهاد اقای دکتر رو برای مناظر قبول میکردن!
---------------------------------------------------
من حاظرم قسم بخورم شما تا قبل از این اقای دکتر رو دوست نداشتی!!!
باز خداروشکر شما تونستی امار وزارت کشور رو ببینی. چون خود من تا به امروز در به در دنبال اینم کجای سایت سازمان کشور امارهارو ثبت کرده و هنوز پیداش نکردم.
در ضمن یه نگاهی به مکاتب اقتصادی بندازید! تورم تو هر دوره ی دولت یه امر طبیعیه که بعضی اقایون انقدررررر گندش کردن درحالی که تو زمان خودشون هم همچین تورمی وجور داشته
مرگ بر دروغگو!!!!


-------------------
اینها که این بالا گذاشتم جوابیه های یک طرفدار آقای دکتر! هستن به بقیه. من تا به حال نمی دونستم که توهم هم جزو بیماری های مسری حساب می شهیعنی واقعا این ملت فکر می کنن آقای دکتر ابر قدرت شده؟!!!!! خدایا خودت به داد ما برس!

فیلم موسوی را دیدم و به نظرم بد نیامد.
مخاطبش آدمهایی بود که شاید دور قبل به الفنون رای داده بودند. به نظرم به جای اینکه روی رای کسانی که شرکت نمی خواهند بکنند یا شک دارند که به موسوی رای بدهند یا کروبی کار کند ، روی آرای بالقوه الفنون کار کرده بود.مثل معلمها یا آن گروهی از روستاییان که وضع خوبی ندارند مثل چایی کار ها.
نکته دیگر تمرکز روی محل تولد و زبان بود به نظرم. اگر موسوی بتواند رای ترک ها را بگیرد یک قدم بزرگ به جلو هست برایش. برای اولین بار هم از دیدن مراجع توی فیلم خوشحال شدم. به هر حال تعداد آدمهایی که حرف مرجع تقلیدشان برایشان حجت است کم نیست.
راستش برای من مهمترین چیز کوتاه شدن دست این یارو از عرصه قدرت هست. پیدا کردن سیاستمدار راستگو کار آسانی نیست اما دروغ گویی در این سطح وسیع و انقدر وقیحانه که حتی گفته های خودت که همگی مستند هست را رد کنی کاری است که به این راحتی از هر کسی بر نمی آید. آدمی که برای حفظ قدرتش از هیچ چیزی فرو گذار نکند خطرناک است. این مرد اگر رای بیاورد چهار سال بعدی روزگار همه را سیاه می کند. دروغ گو هست ، قانون شکن و قانون گریز هست (حتی همین قانون نیمبند) ، دزد هست ، کینه ای هم هست. کینه ای که همراه با قدرت و پول باشد همه چیز را نابود می کند. من فکر می کنم بهتر است کروبی روی رای اصلاح طلبها مانور بدهد همین کاری که الان دارد می کند که حداقل بتواند پنج شش میلیون رای آنها را داشته باشد. باید بقیه رای ها را از زیر دست این یارو کشید بیرون. من فکر می کنم جهتی که موسوی دارد می رود همین است.
این رنگ سبز را هم بالاخره جا انداخت به نظرم
من دارم از استرس می میرم. خیلی دلم می خواست جایی بودم که می توانستم کاری انجام بدهم. دستم فعلا کوتاه است اما خوب تا جایی که بتوانم آدمها را تشویق می کنم. هنوز ده دوازده روزی وقت هست.هر چه بیشتر آدمها رای بدهند ؛ هر چه بیشتر نظرشان از الفنون برگردد برای همه بهتر است. این که برود به جای ادامه سراشیبی سقوط به حالت ایستا می رسیم بعد وقت این می شود که خودمان را بکشیم بالا. همین تجربه هاست که آدم را برای جلو رفتن کمک می کند. اتفاقاتی که در گذشته افتاده ؛ غلط یا درست همه گذشته اند. زندگی ما هم به تبعاتش گره خورده. به هر حال این عمر ماست که دارد می گذرد و اگر قرار باشد که کاری برای بهتر کردن روزهایمان نکنیم چه فایده از زنده بودن. آدمها عوض می شوند ، تجربه می کنند ، زمین می خورند و دوباره از نو بلند می شوند.
من با حرفهای عطا یک پنجره و بقیه دوستان موافقم که این یک مسیر هست که ما باید برویم. اگر قرار بود مادر من هم مثل مادر بزرگش فکر کند مسلما من امروز این مدل زندگی را نداشتم. می دانم که آدمها دلشان می خواهد زود به نتیجه برسند اما بعضی پروسه ها زمان بر هستند. توی همین مملکت تا پنجاه شصت سال پیش شاید دیپلم گرفتن دخترها کار عجیبی بود. به دولت و فضای حاکم و این چیزها هم کاری ندارم فرهنگ مردم بود که دخترها را زود شوهر می دادند. اگر قرار بود آن آدمهایی که پیشرو بودند جا بزنند و ادامه ندهند تا افکار مردم و دیدگاهشان را عوض نکنند الان بنده و شما اینجا نبودیم.
پراکنده حرف زدم. همه اش مال دلشوره است. من هم مثل خیلی از شماها کشورم را دوست دارم و دلم سربلندی اش را می خواهد. هر کاری هم از دستم بر بیاید برایش می کنم. رای هم می دهم. دیگران را هم تشویق می کنم و سعی می کنم یاد بگیرم گروهی کار کنم ؛افکار و اندیشه هایم را بهبود ببخشم و همراه با بقیه به جلو حرکت کنم.


مخملباف یک جوان عاصی مومن‌مسلک و دگمی بود که توبه‌ی نصوح را ساخت. یک فیلم سراسر شعار. کتک هم می‌زد و توی زندان‌ها تواب جمع می‌کرد. بعد توی همان زندان‌ها فیلم ساز جمع کرد. همه چیز را آرام آرام از روی تجربه یاد گرفت. فیلم‌سازی را و .... آن اوایل به همه‌ی فیلم سازها فحش می‌داد. به‌شان می‌گفت طاقوتی(املایش درست است؟) کیمیایی و مهرجویی و ... بعد هی فیلم ساخت و هم تکنیک کارش به‌تر شد و هم هنرش. هنر هم که خودت می‌دانی یک مفهوم انتزاعی نیست. مجبور بود شعر بخواند، بنویسد، فیلم‌های خارجی ببیند و بهشت بر فراز برلین را دید و شعر فروغ را خواند و دل‌اش خواست فروغ خواهرش بود و خلاصه بعد از همه‌ی این‌ها فیلمی ساخت به نام ناصرالدین شاه آکتور سینما که به نظر من شعری است سینمایی به لحاظ مونتاژ و معنا و به فیلم کاری ندارم اما با آن فیلم از همه‌ی هم‌کاران فیلم سازش ، کیمیایی و مهرجویی و کیارستمی و ... دل‌جویی کرد. گوگوش را نشان داد در فیلم بی‌تا، و مغول‌ها را و حرف‌های زیبا زد و ... می‌خواهم بگویم یک آدم که البته مستعد هم بود ظرف ده سال آرام و بطئی نگاه‌اش نرم شد. نسبی‌نگر شد. مهربان شد. دیگر همه‌چیز را از دریچه‌ی تنگ ایده‌لوژی ندید و حالا شد همین مخملباف که چند روز پیش بیانیه‌ی حمایت‌اش از موسوی مرا متحیر کرد. نه بابت رای‌اش، بابت نگاه درستی که به جامعه‌ی ایرانی دارد و تحلیل خیلی خوب‌اش و شناخت‌اش نسبت به قبل و حالای آدم‌ها. هرچند که فیلم‌های‌اش از گبه به بعد به نظر من چنگی به دل نزد و حتا ضعیف‌تر هم شد. اما انسان‌تر شده خیلی انسان‌تر از خیلی از ماها که ادعای روشن‌فکری داریم. حالا تو بگو این همان بود که تواب جمع می‌کرده. من می‌خندم و می‌گویم: آره همون بود. اما من و تو چه پخی شدیم! او بچه‌های‌اش را هم خوب تربیت می‌کند و بچه‌های بچه‌های‌اش و از او نسلی درخواهد آمد که به‌تر از نسل ما و شماست. می‌خواهم بگویم که با یک کشور هم می‌توان همین کار را کرد.
کاری که خاتمی به مثابه یک رئیس جمهوری و در حد اختیارات سیاسی‌اش انجام داد برگرداندن فرهنگ، همان فرهنگی که باید آرام آرام به دست بیاید، بود. خواندن، روزنامه و کتاب. تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی. ملتی که رئیس جمهورش مودب باشد(باور کن) غلط می‌کند توی خیابان اخ و تف کند و فحش بدهد و ... می‌گویی این‌ها مهم نیست. باشد اما چیزی که ما می‌خواهیم، مائده می‌خواهد و دختر من، خیابان‌های شیک و ظاهر مدرن نیست که کرباسچی و تکنوکرات‌ها به‌مان هدیه دهند. می‌دانی تکنوکراسی چیست؟
....

این روزها به بعضی آدمها فکر می کنم. به بعصی ها که از یک مرحله به مرحله دیگر رفته اند اما ذهنشان قدرت تحلیل مسیر رفته را ندارد انگار. مثلا به آنهایی که از یک محیط بسته و تک صدایی رفته اند به یک جامعه چند صدایی و فکر می کنند راستی راستی تبدیل شدن یک صدا به چند صدا در همین حد است که بروی بلیط هواپیما بخری و جایت را عوض کنی.
همین آدمها مرا یاد آنهایی می اندازد که فیلم یا به قول خودشان م ا ه و ا ره نگاه می کنند و فکر می کنند زندگیشان باید مثل فلان هنریشه توی فیلم باشد.یعنی فکر می کنند چون یک چیزی دیده اند و شنیده اند و به قول خودشان فهمیده اند باید اجرا شود. ظرف کریستال باید توی بوفه باشه و غذا ساز توی آشپزخانه حتی اگر شب سر گشنه به زمین گذاشته شود. حالا تو فرض کن جای ظرف کریستال و غذا ساز ، انتظار از یک نفر برای پاسخگویی به تمام اتفاقات رخ داده در سی سال گذشته باشد آنهم در حالی که مردم جلوی اداره پست کیلومتر ها صف می بندند تا جواب نامه شان و پول توی پاکت را بگیرند.
چند صباحی دست بردارید. به همان کاسه بشقاب ملامین و چینی گل سرخی بسنده کنید تا بقیه شکم سیر به خواب بروند. بعدش دنبال تجملات بروید.

لذت های خرد زندگی

از خوابی بی وقت بیدار می شوم. دلم حمام می خواهد و صورتی صاف بعد از تراشیدنی آسان و بی درد و بی خون. و مالش نرم و خوش بوی کرم روی پوست. لیوانی چای و سیگاری بی دلیل به دست به سمت پنجره می روم. به روشنای ساده ی روز و به پیر زنی که مثل پنگوئنی بی عار راه می رود نگاه می کنم. به خاطره ای نه چندان دور فکر می کنم و دلم قرص می شود. به روزی که کنارم دراز کشیده بودی و دست من تمام مرزهای تن ات را پیمود و شکل اندام ات را در حافظه اش تا ابد یادداشت کرد. به لبخندی که در آن لحظه زدی و به بوسه ی بعدش فکر می کنم. چه خوب بود.

بیا پیشم!

:*

خودم را که نگاه می کنم انگار توی یک اتاقک ایستاده ام. یک کمی بلند تر و پهن تر از خودم . یک اتاقک با دیوارهای سوراخ سوراخ. و آنوقت هر کسی که از کنارم رد می شود از روی دوستی یا دشمنی یا هیچکدام , سیخی از یکی از این سوراخها به من می زند. به دستم ،پایم ، سرم، چشمم ، قلبم یا هر کجا که دلش خواست. و منی که مریض باشم هی این سیخها که از در و دیوار ، ضعیف یا شدید به من می خورد را می خرم و گاهی شاکی می شوم و خودم را به در و دیوار می زنم و باز دوباره آرام می شوم و هی سیخها به من فرو می رود و هی زنده گی و شور و گرما و عشق و امید و رویا از جای سیخها می زند بیرون و می چکد روی من و می ریزد زمین و کثیف می شود و من باز لبخند می زنم و آنقدر این روند را ادامه می دهم تا اخر جز پوسته ای نماند از من...

سال نو هم آمد. برای من سال نو و عید و این چیزها با شمال گره خورده. با ویلای قدیمی و تاقچه های زیر پنجره اش. شاید نم نم بارون ،برگهای تازه سبز شده و بوی شرجی و دریا. اینهاست که به من احساس قدرت می دهد. که سال جدید " می توانم " را حس کنم. وگرنه تحویل سال در هوای منفی ده درجه همراه با سوزی که اشک آدم را در می آورد احساس توانایی به آدم نمی دهد که هیچ بدتر آدم را ضعیف می کند. مخصوصا وقتی احساس امنیت و آرامش هم نکنی.
نمی خواهم سال جدید هم غر بزنم و ناله کنم اما خوب معمولا چیزهایی که به احساسات آدم ربط دارد با یک شب و دو شب و توپ سال جدید یکدفعه زیر و رو نمی شود. زمان می خواهد و صبر و آرامش.
گاهی وقتها عصبانی می شوم از اینکه حس می کنم انگار رویاهایم دست مالی شده اند. احساس ناتوانی واقعی کردن رویاهایم مرا خشمگین می کند. از ضعف خودم می رنجم. می افتم سر لج انگار. که به زور حرفم را به کرسی بنشانم و همان زمان تمام کائنات در کمال تفاهم دست به دست هم می رهند و هی روزگار مرا قهوه ای می کنند. اعصاب ندارم ، با کائنات هم که نمی شود در افتاد. سعی می کنم خودم را مهار کنم و سر کائنات! را هم شیره بمالم.
حالا که جلوی راهم ظاهرا بسته شده همه اش عقب گرد می کنم توی ذهنم که چه حرکتی ممکن بود مرا به جای بازتری بکشاند. فایده ای که ندارد خوب جز حرص خوردن گاه به گاه و غمگین شدن یک خط در میان و به فکر فرو رفتن در مورد دنیایی که هی کوچک و کوچکتر می شود ، به اندازه یک عکس که یک قاب مشکی و یک لبخند محو و موهای تاب خورده را در خودش جا داده و بزرگ و بزگتر می شود به اندازه تصویر از عکس درآمده و دنیای پیش رویش.
این روزها هزار چرخش سیبی که بالا و پایین می افتد را با تمام وجود حس می کنم و اینکه هیچ چیز قطعی نیست جز خاطرات آدم.
گاهی روزها با شادمانی چشم به آینده دارم و مطمئن هستم که از آن من است. چند روز بعدش این حس را ندارم . انگار واقعیت دو بامبی می خورد توی سرم که رویا داشتن کار احمقهاست. می ترسم روزی برسد که یکی از این دو را انتخاب کنم. یا از رویاهایم ببرم و وارد واقعیت بی رنگ و تلخ زندگی شوم یا به دنیای رنگی رویاهایم پناه ببرم و سیاه و سفید واقعیت برایم فیلم شود.
محسن به من گفت مریم را دیگر نمی شناسد. گفت یک چیزی فرق کرده که نمی داند چیست. انگار بی صدا پوستی انداخته شده و موجود جدید غریبه است برایش. شاید راست می گوید. همه چیز بی صدا اتفاق افتاده است. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته. از بیرون اینطور به نظر می آید اما داخل که بیایی می فهمی که خانی امده و خانی رفته.

ساعت شش و نیم صبح است. نمی دانم از کی , شاید از دیروز صبح پشت میز چوبی کوتاه نشسته ام و انگشتهایم گاهگاهی چیزی را تایپ می کنند . مختاباد چندین ساعت است دارد یکریز از تمنای وصال و دیوانگیمان از خانه به خانه رفتن برایم زمزمه می کند. بین خواندنش که وقفه می افتد گوش تیز می کنم شاید سکوت شب را بشنوم. جز هوهوی بادی که صدای درختها را در می اورد و بعد بین دوجداره پنجره می پیچد و بارانی که نمی دانم به کجا می خورد و صدای هر از گاهی یخچال چیزی نمی شنوم.
من آدم شب نیستم. زود خوابم می گیرد اما امشب حتی یک خمیازه هم نکشیدم.شب عجیبی است برایم. انگار خالی شده ام. از چی ؟ نمی دانم. شاید مثل یک بادکنک که یک سوزن تیز و نازک بهش فرو رفته یا مثل یک بچه که از بالای دیوار حیاط همسایه را نگاه کرده و توپ محبوبش را دست بچه همسایه دیده.
حالم خوب است؟ نمی دانم. من اینجا به همان صورت خالی نشسته ام و بدون هیچ اثری از خواب روی کلیدها فشار می دهم .

امروز چند ساعت توی دفتر پشت میز خاکستری نشستم. صفحه مونیتور را نگاه کردم، روی کلیدها فشار دادم ، از دهان نفس کشیدم و سعی کردم چند خطی بنویسم. از همان مدل سعی ها که معمولا خیلی هم جواب نمی دهد. گاهی هم از پنجره باریک و نصفه اتاق بیرون را نگاه کردم و برفهای رقصان توی هوا را دیدم و در دلم بهشان فحش دادم.
عصری با دو تا کیف که هر کدام از یک شانه ام آویزان بود وارد تونل زیرزمینی شدم چون حوصله باد و چشمهای اشکی ام را نداشتم. از ان سر که بیرون امدم رفتم خرید کردم. یک کمی خرت و پرت و خوراکی خریدم که اصلا اشتهایشان را نداشتم. بعد خیابان را همانطور گرفتم و آمدم بالا و سر کوچه دوم پیچیدم به راست. با دو تا کیف روی شانه و یک کیسه خرید توی دست سربالایی و پله های کلیسا را بالا رفتم. وارد اتاق پشتی شدم. و شمع ها را نگاه کردم. گرم شدم. چرخی زدم ، یک شمع روشن کردم و از در آمدم بیرون.