دلم برای اینجا تنگ شده. برای اونی که اینجا مینوشت هم
گاهی انگار آدم میفتد تو یک چالهای. شاید انقدر گود نباشد که بهش گفت چاه اما زورت هم نمیرسد دستت را بندازی لبهاش و بیایی بیرون. من الان اونجام. خسته و بیحوصله. نشستهام کف چاله، پاهام رو دراز کردم و تکیه دادم و دارم فکر میکنم تو این (تقریبا) ده سال گذشته با خودم و زندگیم چکار کردهام. چشمهام باز شده شاید، به خیلی چیزها، در کنارش شاید از حقیقت زندگی وارد مَجازِ زندگی شدم. برای منِ مستعدِ دنیای ذهنی شاید این بدترین چیز باشه. اینهمه "شاید" که مینویسم برای اینه که دیگه به هیچ چیز اطمینان ندارم، به هیچکس، به خودم ، به دنیام، از بس که حقیقت و مجازش بهم گره خورده. همه اینها تارهایی که خودم تنیدم دورِ خودم و حالا فکر میکنم داره خفهام میکنه.
گاهی فکر میکنم که مسیر اشتباهی برای فهمیدن زندگی رفتم. تبدیل شدهام به آدمی که دلم نمیخواسته باشم، یا تو ذهنم نبوده حالا هم موندم تو خودم. نمیدونم چطور باید مسیرم رو عوض کنم یا اصلا کدوم طرف برم. حسِ خوبی به خودم ندارم و اینو به اطرافیانم هم منتقل میکنم. کلافهام و بیصبر و حوصله. دلم هیچی نمیخواد
هرچه که درونم هست؛ از مهر و غضب و محبت و خشم و عصبانیت و دوستی و غم و اندوه و شادمانی و نگرانی و عشق و ناامیدی و امید و سختگیری و بیخیالی و سادگی و رندی و واقعبینی و خیال و آه از این خیال، همه به هم گره خورده. یعنی من ماندهام و یک گلوله، یک کلاف صد رنگ ، مثل یک آتش توی سینهام. قبلا سر و ته هر کلاف و از کجا میآمد و به کجا میرفتش معلوم بود.
حالا این آتش توی سینهام هی اینور و آنور میرود و مرا هم دنبال خودش میکشد. هر نخی که میکشم سرش یک رنگ است تهش میشود رنگ دیگر، گره میخورند توی هم و من ، مبهوت نشستهام به نظاره. با این همه رنگ، با این همه سرما و گرما، با این همه بالا و پایین، با این آتش توی سینهام
چند هفتهای راحت بودم. یک جورِ خوبِ بیاسترسی. نه که چیزها حل شده باشه برام اما فکر که بهشان میکردم استرس نداشتم. بعد هم بهار شده بود، یک کمی آفتاب، یک کمی سبزی، چند تا یاس زرد و از این چیزها. بعد تمام آخرهفته بیرون بودم زیر همین آفتاب، توی کافه نشستیم، کلی توی خیابان راه رفتیم و خانههای مردم را تماشا کردیم و برایشان داستان گفتیم و در مورد خانههای ایدهالمان حرف زدیم و چند تا گل و گیاه خریدم، نشا گوجه فرنگی و خیار خریدم که بکارم و بگذارم توی بالکن و همهچیز یک خاکستری ملایم و روشن و خوبی شده بود.
بعد امروز صبح آمدم همان دفتر همیشگی، همان برنامه روزانه همیشگی با همان خاکستری روشن و براق، داشتم فکر میکردم عصری بروم نشاها را بکارم و خاک یکی دو تا گلدان را عوض کنم و اینکارها که یکدفعه اضطراب افتاد به دلم. در عرض دو دقیقه تمام انرژی که این چند روز جمع کرده بودم پرید. خاکستری، روشنیاش را داد بعد تیره شد، تیرهتر انقدر که دارم فکر میکنم خوب که چی آخرش؟
بیتعارف بخوام بگم، من آدم تغییر نیستم آدمِ عادتم. اصلا ساختارم یک طوری است که نباید فکر کنم، باید باری به هر جهت زندگی کنم، هر چه پیش آید خوش آید. من بهتره تو موقعیت تصمیم برا تغییر قرار نگیرم، تغییرات باید خودش ریز ریز و زیر پوستی بیاید تو زندگی که من بهش عادت کنم. یک جوری که نفهمم از کجا شروع شده و به کجا میره. خوب این داغونی آدم رو میرسونه تو این سن و سال اما همینم دیگه. استرس تصمیم برا من زیاده، استرس تغییر یک دفعه، من بلد نیستم مدیریت کنم، من دستیار خوبیام فقط. معاونِ رئیسِ زندگیم بهترین پستیه که میشه بهم داد. حاشیهِ امنِ بیاسترس منو خوشحال میکنه. کلا هم خستهام. خیلی سال سعی کردم از شر این استرس و ترس خلاص شم، کم و زیاد شد اما نشد. دیگه همین. نصف پرش رفته باقیشو هم دلم میخواد دنده خلاص برم.
بعضی از روزها "یک طوری" اند. هر کسی "یک طوری" خودش را دارد. مال من تنبلانه سرخوشانه است. یعنی هی ساعتت زنگ بزند، هی بیندازیش برای ده دقیقه دیرتر، هی غلت بزنی و صورتت بیفتد روی خنکی بالشت، یکی از چشمهایت بیشتر باز نشود، باز از ساعت ده دقیقه وقت بگیری که سرت را بکنی توی بالش و یک لبخند کج و کوله هم بذاری روی لبهات، بعد فکر کنی که همهچی به طرف چَپَت و تنها مسئله زندگیت یادآوری سوختگی چراغ کمد باشد. هی خودت را کش و قوس بدی و روحت از سرِ خوشی برای خودش جفتک بیندازد آن تو. بعد آبی بپوشی و قبلش همه حوالهشدههای طرف چپت را بریزی توی همان کمد چراغ سوخته و از در بیایی بیرون که این یک روز را سرجدت بیخیال و من با تو چنانم ای نگار یمنی ...خود در غلطم که من توام یا تو منی
خیلی سنگینی میکند این سرِ روی شانهها. پرِپر است با صداها و کلمهها و جملهها و حرفها. پر از دل خوش سیری چند و به کجای این شب تیره بیاویزم...همهچیز هی دارد دوره میشود آن تو. حرف و حرف و حرفهایی که بیرون نمیآید و هی توی سر برای خودش میچرخد. قصههای روزانه که هی با جزییات برای خود تکرار میشود انگار که ترس از فراموشی باشد. قصههای روزانه که هی تکرار میشود برای دیگری انگار که مثلا باد به گوشش برساند.
همهچیز از پاها شروع میشود. ضربه قدمهایی که زده روی تن شهر و پلههایی که بالا رفته و سرپایینی که دویده تا نیمکتی که رویش نشسته و چمنی که پا رویش دراز شده و میزی که آرنج رویش گذاشته و مبلی که رویش دراز کشیده و گرمای نوازشی که زیر انگشتان دستش بوده و دستهایی که معجزهگر بوده و قلبی که زده و آغوش مهربانی که بوده و حرصی که خورده و حسادتهایی که کرده و فحشهایی که داده و غصههایی که خورده و خندههای ته دلی که کرده و روزمرههایی که زندگی کرده و دوستی و دشمنی که کرده و راز و نیازهایی که کرده و عشق ممنوعهای و حرفهایی تو گلو مانده و اشکهایی خشک شده ، همه چیز آمده جمع شده توی سری که روی شانهها سنگینی میکند. کاش میشد وقت خواب سر را گذاشت توی یک ظرف آب خنک، که تا صبح هر چه هست سپرده شود به آب.
صبج که از خوب بیدار شدم هیچ چیز از این بالا معلوم نبود. از آن پایین هم چیز زیادی معلوم نبود. من عشق آفتاب ولی ترش نکردم. مه فشرده صبحگاهی خوشحالم کرد. یک جور همذات پنداری شاید. از وضعیتی که بهش دچارم. نزدیکی به این روزهام که در مه غلیظی فرو رفتهام. همهچیز را از دست دادهام. هیچ چیز صدایم نمیکند. نه خوشی، نه ناخوشی، نه غم، نه شادی، نه اندوه، نه عشق، نه اضطراب، نه امید نه حتی گرسنگی. فقط خستگی گاهی سرش را بالا میآورد. مه از یک جایی در من شروع میشود و میزند بیرون. طوری که هیچ چیز معلوم نیست. همهجا خاکستری و محو است. نه حرفی نه حدیثی نه آوایی و نه نمایی. من شدهام یک پیکره محو، سایه روشن. سلانه سلانه دارم از اینجا عبور میکنم، بی هیچ ردپایی، بیمسیر بی از کجایی به کجایی با سایه سنگین توی سرم. گاهی سایههای تیرهتر نمایان میشود یا چیز نرمی از کنار دستم رد میشود یا حتی پایم به جایی میگیرد. همهاش همین است و چیز دیگری نیست. همهچیز گنگ است، قطرههای آب روی صورتم مینشیند و من بیهوا قدم به ناشناختهها میگذارم.
این روزها، روزمرههایم یک طور غریبی است. هی خودم را میبینم مثل یک صفحه فلزی با حفرههایی توش، یک طوری سرد و نچسب . هی آدمهایی میبینم که هر کدامشان یک کار میکنند و هیچکدامشان "من" نیستم. دلم میخواهد چنگشان بزنم. بیچارهها تقصیری ندارند البته باید زندگیشان را بکنند اما دلم میخواد بگیرمشان، بنشانمشان یک گوشه، که یک دقیقه آرام بگیرند، دست هم را بگیریم، یک کمی هم را بغل کنیم بلکه یک گرمایی بیاید و خالی این حفرهها را پر کند
امشب یکدفعه یاد نانسی عجرم افتادم (ياي سحر عيونو- یا یک همچین چیزی) . یک زمانی این کلیپ را از ته دل دوست داشتم. یک جور سرخوشی خاصی داشت برایم. سحر چشمهایش. هیجان و چشمها و آدمهایی که از ناکجا پیدایشان میشود و برخورد اول و زیرلب آواز خواندن و خلبازی برایم جذاب بود، نه که الان نباشد، اما بهشان یک جور خاصی اعتقاد داشتم. آدم وقتی دهه بیست زندگیش را سپری میکند خوشبین است به همه اینها ، به اعتقاداتش؛ رنگهای زندگیش همه روشن و شفافاند ، فکرهای نامربوط هم زیاد میکند اما ته دلش مطمئن است که بالاخره یک روز هیجانی میرسد، دقیقا همانطور که خیالش را کرده بود. زندگی به نظر پیچیده و مرموز میرسد و همینها جذابش میکند.
بعد آدم میرسد به دهه سی، رنگها کمکم شفافیتشان را از دست میدهند ، یک جوری کدر میشوند، فکرهای نامربوط هنوز هم هستند اما رسوب کردهاند به ته دل آدم، چشمها دیگر سحری ندارند یا اگر دارند به نظر قلابی میآیند، آدمهای ناکجا را به حریم شخصی راه نمیدهد و برخورد اول و آخر هم میرود لب تاقچه. زندگی به نظر خیلی ساده و سرراست میآید اما انگار نمیتواند خودش را در این قالب ساده جا دهد. مثل زندگی بقیه. حالا نه به این بدی و تلخی شاید .
بعد آدم نگاه میکند عقب، به همه روزهای زندگی که مثل این کلیپ شروع شد اما ته هیچ کدامشان به ته فیلم نانسی عجرم نمیخورد. کیفیتش انگار پایینتر است. غمانگیزتر است. می دانم این روزها به غمانگیز بودن زیاد گیر میدهم. دارم روزهای زندگیم را ورق میزنم و چیزهایی که از دستم رفتهاست مرا غمگین میکند.
