ساعت نه شب داشتم سلانه سلانه میآمدم خونه، باید از بغل یک کانتینر بزرگ فکر کنم آشغال رد میشدم که چشمم افتاد به راکنه. حالا از دور بود منتها چون اینجا گربه و سگ ول نیستن تو خیابون راکن تنها گزینه ممکن بود. نمیدونم احوالاتشون چطوره اما احتیاط کردم از اونور کانتینر رد شدم. بعد یاد راکونهای دم خونه افتادم که که هرسال تابستون میدیدمشون. چند تا بودن ، بچه هم میکردن. برنامه زندگیشون این بود که عصرا یا شبها از تو اون خونه خرابه که خالی افتاده بیان بیرون،برن لب خیابون،رد شدن برن اونور، از زیر نردهها برن تو قبرستون و وارد بهشت بشن یحتمل. امسال ولی ندیدمشون . شاید خیابون شلوغ شده اینا هم رفتن.
بعدش یاد بچگی افتادم. نمیدونم چند سالم بود ولی تو جنگ بودو همون موقع که برق نبود و گاز نبود و نفت نبود و هوا سرد بود و همه می چپیدن تو یک اتاق که گرم باشه و کرسی می ذاشتن و یک حموم میخواستیم بریم تا یک جاییمون یخ میزد بعد یکی دوبار که دیگه خیلی اوضاع بد شده بود مامانم مارو برداشت برد خونه پدربزرگم که بریم حموم. خونشون بزرگ و قدیمی بود، یک گلخونه مانندی داشتن که توش آب انبار هم داشت. از حیاط سه-چهارتا پله میخورد پایین. سمت راست یک در فلزی نصفه بود که به آبانبار باز میشد. سمت چپ راهرو بود تهاش ال میشد یک دوش و زیر دوشی داشت. خلاصه یکی از همون روزای سخت مامانم منو برد اونجا که حموم کنم. هواش گرم بود اونجا . یک چیزی شبیه پرده هم درست کرد که کمتر یخ کنم بعدش رفت آب داغ کنه بیاره بریزه سر من. من اون موقع یک چیزی تو سرم بود که یک جایی ، تو یک دهی ، یک بچهای رو تو زیرزمین گذاشته بودن بعد اومدن دیدن فقط استخوناش مونده یعد کمین کردهبودن دیدهبودن که از لای آجرای ریخته دیوار یک کفتاری اومده بوده و بچه رو خورده بوده. حالا من نمیدونم این از کجا اومده بود تو کله من . سواد داشتم اون موقع به نظرم خودم خبرش رو یک جا خونده بودم . بعد تمام مدتی که من اونجا وایستاده بودم تا این دو تا ملاقه آب رو بریزن سر من چشمم به آجرهای دیوار گلخونه بود که کفتار نیاد تو. خلاصه با چشمهای باز سرم شامپو زدم و حموم کردم اومدم بیرون. حالا خیلی دنبال ربط این چیزایی که گفتم نباشین. این صرفا عملکرد این روزای مغز منه. از یک مکان و زمانی شروع به حرکت میکنه میرسه به یک زمان و مکان دیگه که تنها رابطشون با هم حضور منه به عنوان صاحب مغز
خدا هیچ بنی بشری رو به درد سرخوردگی مبتلا نکنه. چاه سیاه عمیقی است که بنده و شما رو میبلعه و هستهای هم تف نمیکنه. شدت و ضعف هم البته داره که به نظر این بنده حقیر از همه بدتر همون سرخوردگی از آدمهاست که مشاهدهشان میکنی که میآن و میرن و حرف میزن و وسط حرف همونجوری که دارن سر و دست تکون میدن دنگ! اسباب سرخوردگی می شن.
شاید هم همهاینها عوارض کار زیاد و تنهایی و دلتنگی باشه. آه از این دلتنگی. حرف دربند و درکه و آلوچه و گوجه نیست ، حرف سیسال زندگیه شاید یا حل شدن و بر خوردن تو روزمره اون شهر درندشت ، چیزی که اینجا نشد و نمیشه.
یک سری از مهمونها و در راسشون والدینم رفتند. البته هنوز کاملا به روتین قبلی زندگی برنگشتم چون هنوز مهمان هست و چند نفری هم در راهند. سرم تقریبا شلوغ بود. یک سری از فامیل/دوستها برای دیدن پدرومادرم اومدند و یک روز یا دو روز یا پنج روز هم موندند. هم سخت بود و هم خوش گذشت.
و اما درسهایی که من گرفتم!
یکی اینکه وقتی دورت شلوغ باشه و کارهای مختلفی تو صف انجام شدن، فرصتی برای فکر کردن و میدون دادن به استرس باقی نمیمونه. حداقل در مورد من. با وجود تمام حرفها و سخنها و مشکلاتی که ممکنه باشه وقتی سرت شلوغه اما انگار اطمینان خاطرت هم بیشتر میشه. ولی وقتی فقط خودت هستی و کارت یا درست یا هر چیز شخصی مربوط به تو، خانوادهات یکی میشن بسکه میشینی بهشون فکر میکنی و هی برا خودت نگران میشی.
دوم اینکه واقعا وقتی آدم فقط خودش و خودش هست یا معاشرت سبک داره توانایی هندل کردن رو از دست میده. باز هم این در مورد من. وقتی میبینم که چهار نفر مهمون ممکنه دو روز کامل از وقت منو بگیرن از خودم ناامید میشم. حالا بحث مهمونداری نیست. بحث اینکه آدم چطوری میتونه چند تا کاررو بصورت موازی ببره جلو و خیلی هم خسته نشه. به نظرم با تمرین. دوست ندارم با این سبک زندگی کردن بعد از چند سال به جایی برسم که اگه جمعیت اطرافم از دو به پنج برسه پارول بدم و کاری ازم برنیاد. دوست ندارم به زندگی "فقط خودم" عادت کنم.
سوم اینکه انعطافپذیری آدم در سه سوت کم میشه. میدونم که خیلی خوبه آدم برا خودش اصول و قانون داشته باشه تو زندگیش اما خوب دارم میبینم که گاهی وقتها این اصول داره میشه آیه قرآن که بابا خوب بیخیال. حالا اگه آدم چهارروز یک مدل دیگه بخوابه یا یکجور دیگه بره حموم که آسمون به زمین نمیاد،میاد؟
این سهتا خیلی راحت برای من اتفاق میافته. مدل زندگی که اینجا دارم کاملا برای افتادن تو این وادی مناسبه و خوبه گاهی وقتها این از روتین خارج شدن یادم بندازه که باید بیشتر حواسم باشه و هی زندگیمو جمع و کوچیک نکنم.
سرمان شلوغ است. مهمانهایی که میآیند و میروند وقت زیادی باقی نمیگذارند. لابهلای بدوبدوهای روزانه اگه فرصتی باشد به درس و مشق رها شده برسیم. ولی اینها باعث نشده که یادم برود پارسال همین موقع ، یک هفتهای بود تزم را تحویل استاد داده بودم و تاریخ دفاع برای سه هفته بعد گرفته بودم و داشتم با هیجان برای تعطیلات نسبتا طولانی ایرانم برنامه میریختم. صبح زود از خواب بیدار شدم و شاد و خوشحال راه افتادیم که برویم رایمان را بیندازیم توی صندوق و به آنهایی که جلوی سفارت فحشمان میدادند خندیدیم و با آرزوهای خوش سرمان را کج کردیم که برگردیم و از همان وسطها خبرهای بد رسید و هی ادامه پیدا کرد و ما هی صبحها از دلدرد از خواب پریدیم و شبها سرمان را گذاشتیم روی کیبور و خوابمان برد و هی ترسیدیم که اگر یک هفته بگذرد همهچی تمام میشود و نکند همهچیز فراموش شود و اما و اما ....نشد. یعنی یکهفته تمام شد و شد یکسال و روزی فراموش نشد ؛ هیچچیز تمام نشد.
حالا خبرهای بد که میرسد تلخ میشوم اما ته دلم یک طوری قرص است که همه ما یکسال ترسیدیم/میترسیم و سختی کشیدیم / میکشیم و تلخ شدیم / میشویم و هزینه دادیم / میدهیم و چه و چه اما ته دلمان یک طوری قرص شد و قرص ماند. خواستم سالگرد شجاعتتان و تهدل قرصتان را تبریک بگویم بهتان. که رفتید، رای دادید، پایش ایستادید، هزینه هم دادید و از کسی هم نترسیدید و هنوز قرص تهدلتان پیداست.
-------------------
پینوشت :
ه.م عزیز. یکبار دیگه نوشته من رو نگاه کنین. خصوصا اون دو خط آخرش رو. من اینجا در مورد شخص خودم حرف نزدم و اگه هم فعلها رو جمع بستم نه به خاطر اینکه بخوام از خودم بگم بلکه به خاطر اینکه من هم ایرانی هستم و احساس تعلق میکنم در راستای همین با هم بودن. وگرنه که اینجا قصد چرتکه انداختن نبود که کی چکار کرده. باز هم دو خط آخر را بخوانید که خطاب به شماست.
گرما و خورشید رطوبت همه خوب بشرطی که کنار آب دراز بکشی و گاهی کمی جابهجا بشی نه اینکه با کلی بار و بندیل بکوبی بروی دانشگاه که دو کلام درس بخوانی.
من هی تلاش میکنم ریلکس باشم، یوگا میکنم، راه میروم حتی میدوم ،نفسهای عمیق میکشم، لبخند میزنم خلاصه هرکی هر پیشنهادی میدهد با روی باز استقبال میکنم تا بلکه یککمی از سر لیوان استرسم خالی شود. بعد هی یادم میفتد که تا آخر سپتامبر (چهار ماه) باید هفت تا بخش (چپتر) پروپوزال را یکییکی تحویل بدهم (به عبارتی هر دو هفته یکی) که تقریبا باید صد و چهل پنجاه صفحهای بشود (با این استاد نازنین من که مو را از ماست میکشد و واو به واو را میخواند که مبادا اسباب آبروریزیش شویم) و لابهلایش برای امتحان جامع هم درس بخوانم که امروز پروپوزال را تحویل دادم فردایش سوال امتحان را بگیرم (گرو گروکشی) و البته در همین زمان پروژه را هم کار کنم تا جوابهای اولیه بگیرم و چیزی برای دفاع داشته باشم. بعد یک ماه هم مهمان داشته باشم.
یعنی تمام زحمتهایی که کشیدم برای خالی کردن لیوان به آنی دود میشود و آنچنان لیوان پر میشود و میپاشد بیرون که یکی باید بیاید جمعم کند. همین خواستم حال و روزهای تابستانم را با شما تقسیم کنم.
از زمان جدا شدهام. نه بودنش را میفهمم نه گذشتنش را. مثل روح سرگردان بین امروز و دیروز میروم و میآیم. دیروز یعنی گذشته. یعنی از همین یکساعت پیش تا همان روزی که سوار هواپیما شدم تا همان موقع که کنکور قبول شدم تا همان موقع که خانهمان را عوض کردیم تا همان موقع که یادم میآید. و امروز، یعنی از همین الان تا یکساعت آینده. بیشتر از آن ناپیداست، خاکستری و محو.
دیروز اینجا برف اومد. بلاتکلیفی از هوا به من اومد یا از من به هوا رفت؟ نمیدونم. میخواستم برم دانشگاه یک کمی مدل سازی کنم، پا شدم دیدم هوا برفیه گفتم ولش کن خونه کار میکنم، فرداش با استادم قرار داشتم. بعد مثل همه روزهای سال گذشته پریدم پشت کامپیوتر که چه خبر. چه خبر؟ شما چی فکر میکنی؟ نمیدونم اون روزی که قراره خبر خوب برسه کی هست؟ تهمونده انرژی که جمع کردهبودم واسه آخر هفته پرید. فقط دو دقیقه وقت میخواست.
اینکه من با چه زحمتی این تهمونده ها رو جمع میکنم که به زندگی برسم حکایتش طولانیه. خودمو مجبور میکنم واسه صبح زود پاشدن، از یکساعت زودتر آلارم صدا میده که پاشو، بعد من غلت میزنم واسه ده دقیقه دیگه، چشامو میبندم انگار من هیچی نشنیدم، خودمو میکشم کنار که آفتاب نیفته روم. سرم رو میذارم رو اون یکی بالش، ملافه رو میکشم رو سرم - نه این کارو نمیکنم فکر میکنم خفه میشم- هر کاری بتونم میکنم تا این چهل پنجاه دقیقه بگذره و دیگه روم نشه. عصرا خودمو میبرم پارک دم خونه - واقعا میبرم- که بدوم،راه برم، قوی بشم. گیر دادم به مچ دستام که ضعیفه، گشتم تو اینترنت که چطوری مچ دست قوی میشه، دستمو میذارم رو صندلی، دمبلرو میگیرم پایین به بالا، بالا به پایین، مچ آدم باید محکم باشه. زود به زود میام اینجا مینویسم، چی مینویسم؟ مهم نیست. میخوام بفهمم هستم هنوز، که شاید همین دو خط چشممو باز کنه صبح که می رم، عصر که میام، تو پارک که هستم، که امروز چی شد، چکار کردم، که شرمنده بشم اگه کاری نکردم، اگه چیزی ندیدم، اگه چیزی یاد نگرفتم.
نشستم تمام لباسها رو اتو کردم. یکی دو ساعت. آدم باید خونهش مرتب باشه. رفتم خرید، یک دسته گل میخک ریز گرفتم. چیز دیگه نداشت، گذاشتمش تو گلدون ، غذا پختم و موقع خوردنش احساس کردم تو رستوران بینراهی ام که رو میزش یک دسته گل میخک گذاشته . همینطوری تهموندههای انرژی رو جمع کردم. من خیلی تلاش میکنم واسه همون از خواب صبح پا شدن، جلو خودمو گرفتن واسه شب زود نخوابیدن، واسه زودتر تموم کردن درسم، واسه اینکه احساس زندهگی کنم، واسه اینکه وسط اینهمه خبرهای ریز و درشت بد و دلتنگی و دوری و ترس و ناامیدی، باشم. واسه اینکه وقتی نوبتم شد- نوبتمون شد- آماده باشم - آماده باشیم. .
صبح داشتم خودم رو تو آینه آسانسور نگاه میکردم. احساس کردم دکمه بلوزم یک طوریه. دقت کردم دیدم بله، بلوز رو پشت و رو پوشیدم. یک کلاس سه ساعته داشتم. به سلامتی اعضا و جوارحم اعلام خودمختاری کردند. مغزم کلا قسمت مربوط به فهم زبان فرانسه رو بسته، سفت و محکم دریغ از یک چکه. یعنی انگار که رفته مریخ و داره مریخی میشنوه. تازگی هم یاد گرفته که هر نوع سکونی یعنی خواب. تا چهار دقیقه رو صندلی میشینم آلارم میده که وقت خوابه و تعطیل.
بعد از کلاس تا عصری مقدار زیادی وقت هدر دادم، دو ساعتی کار کردم ، بعد عین آدمی که یک هفته است نخوابیده ساعت شش اومدم خونه و دراز به دراز تا هشت خوابیدم. آخه آدم سالم همچین میشه؟
دو تا از لامپهای روشن تو خونه سوختن. یکی چند هفته پیش ترکید! اون یکی هم دیشب سوخت. من هم که آخر حواس، یادم رفت امروز لامپ بخرم. نشستم تو خونه نیمه تاریک، قیافه این پسر هم آفیسی که اول پاییز با من شروع کرد و الان که تقریبا نه ماه گذشته تز فوقش رو تموم کرده و دو سه تا چپتر هم نوشته و همیشه هم یک ساعت قبل از من با استاد قرار داره از جلو چشمم کنار نمیره. هی غصه میخورم که آخه من با اینا چکار کنم؟ حالا این هم نیاد جلو چشم یکی دیگه میاد بدتر. خلاصه شام غریبانی راه انداختهام که بیا و ببین.
امروز روز من نبود. به همین سادگی و راحتی. فکر میکردم سه روز تعطیلی امروز سرحالم میکند که نکرد. تا عصر تو آفیس نشستم و وقت تلف کردم. حتی یوگا هم کمکی نکرد. دارم هی کلیپ رستاک را نگاه می کنم که بگوید لیلا در وا کن مویوم و تی غصه آخر مره کشه رعنا و به مریم فکر کنم.
چند شب پیش که داشتم راه میرفتم ،لابهلای آهنگها مختلف اینیکی اومد رو، افتادم به هفتسالگی که یک ماهی به خاطر درگیری مامان،پدربزرگ از مدرسه برم میداشت و میبرد خانه خوشان. شلوار خونه سورمهای که رویش کلههای عروسک داشت رو میپوشیدم، نهار میخوردم و پدربزرگ برایم این رو(+) میخوند و احتمالا هیچ تصوری نداشت که که دو تا حفره سیاه و کنار اومدن موج دریا چه وحشتی تو دل من میاره و منو از بنفشه میترسونه.
پینوشت : امتحانم خراب شد. من کلا آدم امتحان بدهِ نیستم. سر جلسه امتحان که بشینم اگر سوالها رو بلد باشم جواب میدم، اگه نه حوصله حل کردن ندارم.
